
شعر از : سرور شمامي
مرغابيها رو آب دريا پريدند
نهنگها خودكشي كردند 
كودكان از خانه گريختند
بلبلان بهار را ترك كردند
كوچه ها رنگ تنهايي گرفتند
شيشه ها ترك خورده جا ماندند
خانه ي عشق متروكه شده
شمع سوخت و پروانه نمانده
توُ آبادي خاطره ها ديگه كسي نمانده
توُ اون شهر قديمي آواز خواني نمانده
چه دنياي بي فروغي شده
كجاست اواي خوش زندگي
كه آدمها شدند دشمن ما
ما شديم بيگانه از خود
ديگه عشقي در دلها نمانده
آدمها ساكت و كور شدند
آيي آدمها ...
آيي خَلايق ...
عشق را از دلها نكَنيد
عشق بياموزيد ... عشق ...
كه عشق يعني :
آنچه واژه ها زتوصيفش كميابند
عشق بياموزيد و بس
عشق ... عشق ... عشق